تبليغاتX
ماه فرنگ

ماه فرنگ

اینجا قلمروی فرمانروایی من است.

ورود به تاریکی.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 22:29  توسط فرنگیس  | 

داستان ازا ونجا شروع شد که یه بابایی یه پولی ریخته به حساب ما کارت به کارت بعد دو روز تازه پول اومده توی حساب ما!!! این دو روز این پول کجا بوده ؟؟؟ تازه پر رو پر رو میگن حتما طرفتون دروغ میگه!اینو هم به ما گفتن هم به اون بنده خدا! همه دروغ میگن غیر از ادم های شریفی مثل اونا!

 نه حالا واقعا مهریه این ات اشغالا نخواستیم یه ذره حقوق ادمیزادی خواستیم.!!!نه از این حقوق که سر برج میری میگیری ها نه!از اونا!

با توجه به مدرسه های مذهبی که میرفتم  نفهمیدم تا قبل از برنامه فرزاد حسنی توی چند سال پیش چطور من  یکی اسم شب ارزو ها رو نشنیده بودم؟ 

پ ن:خواب زدم  دنبال یه چیزی هستم که نمیدونم چیه.یه چند صبا حی هست که خیلی حس ها رو تو خودم کشتم خفه کردم  نه اینکه اذیت بشم الان ها نه!اما با یه چیزهای غریبه شدم  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 0:20  توسط فرنگیس  | 

در به در  دنبال یه بهانه ام واسه شکستن این بغضی که یه ماهه تو گلومه.اشکم نمیاد.گاهی حس خفگی دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 22:8  توسط فرنگیس  | 

دایی میگفت تو کارخونه وقتی میره به شدت مجبوره جنتلمن باشه خلاصه یه روز سر کاره یه بنده ی خدایی کفری میشه و میخواد یه چیزی بگه اما پشیمون میشه میگه فلانی مدفوع تناول کردن که فلان کار انجام داده!!!!!!!!!!!!!!!!  قیافه دیگران مجسم کنید.
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 16:25  توسط فرنگیس  | 

بعضی از ادم ها یهو از چشمم  میوفتن .

توی اخرین ناهاری که با دوستام هفته پیش رفتم بیرون خیلی کسل کننده بود فقط چهل و پنج دقیقه داشتن راجب یه دختری حرف میزدن ... .و جالبه که توی این چهار سال من این حرف هارو دست کم پنج و شیش بار شنیده بودم  !!!! تکراری تکراری

 یه اتفاق خوشایند دیدن دایی بود .من و دایی اختلافات عقیدتی زیادی داریم یعنی دایی هم از اول این جوری نبود اما چی شد که این جوری شد بماند. سیگارشم ترک کرده.با یه استدلال با مزه.اینم بماند.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 19:23  توسط فرنگیس  |